
دل نوشتههايي از يك ديدار باراني با رهبر انقلاب
- از 6 صبح آمده بودند؛ همان بچههايي كه روزهاي عادي به اين راحتيها براي رفتن به مدرسه، رختخواب گرم و نرم را رها نميكنند. از همان صبح هم «باران» نم نم ميآمد. ساعت از 10 گذشته بود كه آخرين گروههايشان توانستند به حسينيه امام خميني برسند. درست وقتي كه «آقا» صحبتهايش را شروع كرد.

- ازدحام براي ديدار آقا انگار بيشتر از هميشه بود. يكي ميگفت به خاطر درس خارج كه صبح برگزار شده بود، نيروهاي حفاظت مجبور بودند كه دانشآموزان و دانشجويان را ديرتر از هميشه به حسينيه راهنمايي كنند.
- پيشتازان سازمان دانشآموزي هم با آن لباسهاي قشنگشان آمده بودند. وسط همان ازدحام جمعيت بود كه پاي يكيشان داخل جوي رفت. فريادش از درد بنلد بود. يكي از پاسدارها بغلش كرد و به اورژانس برد. هنوز به در حسينيه نرسيده بوديم كه لنگان لنگان آمد. از ما هم جلو زد. فكر ميكرديم پايش شكسته باشد. عشق ديدار آقا درد پا را از يادش برده بود.
- وقتي قرار است همه با هم شعر بخوانند، بدون هيچ هماهنگي قبلي، بزرگترين گروه كُردينا درست ميشود؛ با حداقل 6000 عضو. ميگفتند گنجايش حسينيه كمتر از اينهاست ولي وقتي قرار است همه به هم جا بدهند و دوستانه بنشينند، توفيق ديدار «آقا» و شنيدن كلامش، رفيق راه همه ميشود.
- بعضي وقتها آنقدر جمعيت متراكم ميشود كه جا براي نفس كشيدنهم نيست. طبق برنامه بايد همه در چندين نوبت بازرسي بدني شوند ولي شوقي كه اين بچهها دارند، خيلي بيشتر از آن چيزي است كه بشود به راحتي در يك مكان نگهشان داشت. اضطراب اينكه به برنامه نرسند را هم بايد به آن اضافه كنيم. اما همه رسيدند. البته بعضي بيرون حسينيه بودند ولي بلندگوها وصل شد تا كلام «آقا»را بشنوند...
- باران هم عجب نورباران كرده اين روز زيباي آباني را. اما انگار باران چشم بچهها از جاي ديگري ميآيد. همان جا كه بي اختيار شعار ميدهند و جلو ميروند تا شايد آقايشان را قدري از جلوتر ببينند.
- راستي چكيده كلام «آقا» هم اين بود كه براي مبارزه با استكبار جهاني اول بايد انگيزه داشت و بعد از آن بصيرت. ايشان فرمودند كه جوان امروز ايراني، هر دويش را دارد؛ البته كه هر انساني هميشه به زياد كردن بصيرتش نيازمند است.

یاد روزهایی افتادم که میخواست مجله امامت را منتشر کند و من همه امکانات دفترم را د راختیارش گذاشتم ولی چون این کاره نبود، نتوانست... البته این به سالهای خیلی دور برمی گردد ولی بعید میدانم او در این سالها حرکت موثر مطبوعاتی کرده باشد و من متوجه نشده باشم...مجبورم برایش آرزوی توفیق کنم... اما چشمانم به شدت می ترسد... عرصه مطبوعات کسی را می خواست که خاک تحریریه و چاپخانه را خورده باشد، البته به مقدار کافی...
این جمله هم در حکم انتصاب او بود که اگر می شود ترجمه اش را برایم بنویسید:مسير توفيقتان به كرامت باران رحمت ناظر مطلق، ناضر با دو مدد حضرت حق در اين وادي صعب قدمهايتان را ناصر!»
با تو قهر کردن کار من نیست
ولی نمی دانم چرا
مدت مدیدی است مرا نطلبیده ای
کسی در گوش دلم می گفت:
تا آخر عمر هم که تو را نطلبد
لطفهای تا همین امروز
برای خاکساری تو کافی است...
یاد آن پیرمرد افتادم که با مرواریدهای چشمهایش به من گفت:
تا به حال به پابوس نرفته است...
شک ندارم که او مقرب تر است
پس اگر دیگر بوی سیب بخارآلود کفشداری هایت را نشنوم
و زیر برف
بخار دهانم حایل چشمهایم با پنجره فولاد نشود
و یک بار دیگر مشهدی نشوم
باز هم «رضا» خواهم بود... رضای رضا...
زلزله، حواسمان را جمع کرد؟!
پایههای صندلی چرخدار آنقدر بیهوا تکانخورد که فرصت اظهارنظر هم نداد، چه رسد به اینکه بایستیم یا خودمان را در زیر چهارچوب آهنی در تحریریه پناه بدهیم. فقط نگاههای متعجبمان به هم دوخته شد و پرسیدیم: «شما هم احساس کردید؟»
زلزله در کسری از ثانیه میآید و اگر هم چند ثانیهای مهمانمان شود، آنقدر هولانگیز هست که قدرت هرکاری را از پاهای سستمان بگیرد. فقط باید آرامشمان را برای کمک به «آسیبدیدگان» و «آوارماندگان» حفظ کنیم.
زلزله خفیف دیروز که چند دقیقه بعد از زنگ اخبار ساعت 14 احساس شد، زنگ خطر خوبی بود برای ما پایتختنشینها که چند سالی از آخرین باری که طعم گس زلزله را زیر پاهایمان احساس کرده بودیم، میگذشت. گوشهایمان تیز شد و آخرین اخبار را از سایتهای خبری پیگیری کردیم. تلفنهایمان وصل بود و توانستیم با یک تماس کوتاه، از سلامتی خانوادههایمان مطلع شویم. اوضاع رو به راه بود و چند دقیقه بعد، همه چیز به شوخی و خنده گذشت. اما امان از آن لحظهای که زلزله اصلی با قدرتی بیشتر از 5 ریشتر بیاید.
از خودمان بپرسیم که چقدر برای آن لحظهای که هر لحظه امکان وقوعش وجود دارد، آمادهایم؟...

پی نوشت:
- یک بازنشسته از اهالی شهر به رحمت خدا رفته بود. جنازه در آمبولانس بود و مداح در ماشین جلویی با بلندگو می گفت که فلانی به رحمت خدا رفته . در راه گلزار یوسف رضا هر کسی از شهروندان و کسبه که صدا را می شنید، چند قدمی را پشت آمبولانس حرکت می کرد و فاتحه می داد. خانواده داغدار هم که همگی در ماشینهایشان در پشت جنازه بودند...
- فرمانده منطقه انتظامی چالوس بین نماز جمعه و نماز عصر آمد که گزارشی بدهد. گزارشش طولانی شد. تا بحال اینطوری اش را ندیده بودم. جمعیت هم به نسبت کم بود با اینکه راشدی امام جمعه فهمیده و با اطلاعات صحبت می کرد.
-رادیو دریا رستورانی دارد مشرف به دریا که غذاهایش را پیشنهاد می کنم. کمی گران است ولی ارزش دارد.غذای گل سرخ هم خوب است ولی نه به آن اندازه. خب قیمتش هم پایین تر است!
- کافی نت هایشان هم سرعت خوبی دارند. حتی در مشهد هم چنین سرعتی ندیده بودم...
