تبليغاتX
یادداشتهای میثم رشیدی مهرآبادی
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

این هم يه کارت پستال، تقدیم به شما...

امشب نائب الزیاره شما در حرم حضرت معصومه(س) بودم... سر مزار مرحوم آیت الله شیخ حسن تهرانی هم رفتم که چند روز پیش به رحمت الهی واصل شد... سخنرانی های ایشون در سحرهای ماه مبارک رمضان با آن گریه های دلنشین که یادتون هست!

راستی سیدها، عیدی یادشون نره!!!

+ نگاشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 20:20 به قلم میثم رشیدی مهرآبادی |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
نائب الزیاره همه دوستان عزیز وبلاگی در جوار حضرت امام رضا (علیه السلام) در شب ولادت نوه گرانقدرش، امام هادی(علیه السلام) بودم...

منتظر سفرنامه مشهد هم باشید... البته بعد از اتمام سفرنامه تنکابن...

+ نگاشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 11:21 به قلم میثم رشیدی مهرآبادی |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

اگر چه به لحاظ بعضی مسائل، علاقه چندانی به این بازی ندارم ولی در چند روز گذشته و در بررسی وبلاگها و سایتهای برخی افراد که در این بازی شرکت کرده بودن، به واقعیت های جالبی پی بردم... از همه مهمتر خواهرم نسیم از من خواسته بود که در این بازی شرکت کنم و به خاطر احترامی که برای ایشون قائلم، دعوتش رو قبول کردم...

1- 15 سالم بود که به پدرخوندم گفتم: میخوام زن بگیرم! (پدرم قبل از اینکه به دنیا بیام شهید شده بود!) ایشون قبول کرد ولی مادرم قبول نمی کرد! خلاصه بعد از 6سال تاخیر، در 21 سالگی ازدواج کردم. البته در این 6سال به دنبال دختر مورد علاقه ام بودم. خداییش با شرایطی که من داشتم و هیچ رفاقتی با جماعت نسوان نداشتم، پیدا کردن همسر دلخواه، کار سختی بود... خلاصه بهترین همسر دنیا نصیبم شد...

2- وقتی میخواستم زندگی مشترکمو شروع کنم، کمتر از 10 هزار تومن در حساب بانکی ام داشتم!!! و فقط به پشت گرمی قولی که خداوند متعال در قرآن داده بود، دست به کار شدم...

3- همیشه از اینکه در مراسم بله برون، روی دخترها قیمت میذاشتن و برای مهریه شون چونه میزدن، نفرت داشتم! با خودم هم قرار گذاشتم که بنا به مهریه ای که آقا تعیین کرده بودن یعنی 14 سکه بهار آزادی، زیر بار یه سکه بیشتر هم نروم... همسرم گفت: مهریه من یک سکه به نام الله ... و من هم 13تای دیگه اضافه کردم... بعد از اون حتی یک جمله هم راجع به مهریه صحبت نکردیم... (خانواده ما به این مهریه اعتقاد داشت و حتی خواهرم هم با همین مهریه به خونه بخت رفت...)

۴- برای شروع زندگی روی کمک هیچ احدی حتی پدر و مادرم حساب نکردم. اولین کمکی که پدرم کرد، هدیه ای بود که برای تولد دخترم به من داد. دمش گرم...!

5- من و خانمم برای ازدواج چند تا از دوستان و اقوام، پیش قدم شدیم و شکر خدا همه از ازدواجشون راضی اند... خصوصا سهیل عزیز که ما رو به کلی فراموش کرده!

استقبال مردمی از سهیل عزیز وقتی که از اسارت آمریکایی ها برگشت...

 

(دعا میکنم اونقدر زندگیشون شیرین بشه که دیگه اسم من رو هم فراموش کنن!!!) همچنان برای هرکدوم از دوستان که بخواهند سنت نبوی رو اجرا کنن، هر کاری از دست من و همسرم بر بیاد دریغ نمی کنیم...

6-از 15 سالگی که وارد بازار کارشدم، هیچوقت برای پول کار نکردم... احساس میکردم هدف های قشنگ تری هم برای کار کردن که بهترین تفریح من بوده هم وجود داره! برای همین همیشه روزی ام، هلو، بپر تو گلو بوده!!!

 از اینکه ۶ تا شد معذرت میخوام... خواستم از خواهر گلم عقب نیفتم...

ضمنا همچنان منتظر ادامه سفرنامه تنکابن باشید...

+ نگاشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 11:9 به قلم میثم رشیدی مهرآبادی |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

چيزي شبيه مقدمه:

به پيشنهاد برادر سيد امير هاشمي(مدير اجرايي سي و ششمين جشنواره بين المللي فيلم رشد) مسئوليت کميته انتشارات اين دوره را پذرفتم و با افراد زيادي آشنا شدم.از جمله آقاي احمد جولايي(دبير جشنواره) که سرشار بود از داستان و ماجرا...

 جولايي براي شرکت در نشست کارشناسان استاني رشد که از کل کشور به مجتمع رشد در تنکابن آمده بودند، من را نيز دعوت کرد. اگرچه وسط هفته و حجم کارها زياد بود ولي به همه آنها سروساماني دادم راهي شدم.آمدن به تنکابن(اگرچه بارها از آن گذر کرده بودم) قطعا تجربيات جديدي را در اختيارم مي گذاشت.

به دنبال يک دوره طولانيفاصله گرفتن از سفر، حالا با آمدن فاطمه کوچولو و با خيال راحت از اينکه همسرم تنها نيست، دور جديدي از سفرهايم راشروع کرده ام و پس از قشم، اين دومين سفر دوره اي است!

اگر خدا بخواهد، به زودي با سفرهاي دوره اي رياست جمهوري هم همراه خواهم شد!

اصل مطلب را در قسمتهاي بعد بخوانيد...
+ نگاشته شده در جمعه هشتم دی 1385ساعت 7:30 به قلم میثم رشیدی مهرآبادی |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

سن و سال بالايي نداشت ولي سختي روزگار و زخم جراحات شيميايي به کلي پيرش کرده بود. بيشتر موهايش سفيد شده بود و جاي خالي دندانهايش، صورتش را تکيده تر مي کرد...

 

اهل قلم بود و در بيشتر نشريات و جرايدي که به جبهه و جنگ مي پرداختند، قلم زده بود. نوشته هايش بي ريا بودند و سوز آنها براي حل مشکلات جانبازان، به خوبي احساس مي شد.چه گزارشهايي، چه گفتگوهايي و چه مقالاتي که بي تاخير به دستم رساند تا در صفحه، بگنجانم! چه سفرهايي که با هم براي تهيه گزارش رفتيم و آخرينش، ماه عسل همسرم بود!

چند روز مانده به موعد عروسي، ماموريت تهيه گزارش از رالي جانبازان کشور به دوشمان افتاد و من به همراه همسرم راهي تبریز شدم. مرادقلي هم بود.هميشه خندان و هميشه آماده براي گرفتن مصاحبه و عکس. انرژي اش من را هم به حرکت در مي آورد.

چند ماه قبل از آن براي گزارش صعود جانبازان به قله سبلان، عازم اردبيل شديم. من با هر زحمتي بود تا پناهگاه رفتم و او مردانه تا قله رفت.او هميشه در قله بود...

پسرش زنگ زده بود تا خبر دردناک رفتنش را بدهد و او به من گفت که دوشب قبل از يلدا، با شوق و ذوق اينترنت خانه را راه اندازي کرد تا وبلاگش را از خانه به روز کند. ۲۸آذر آخرين پستش را نوشت و دو شب بعد، در نيمه شب يلدا به آسمان پر کشيد...

روحش غريق رحمت خداوندي و صبر، همراه بازماندگانش باد!

 شادي روحش صلوات و حمد وسوره...

اين هم نشاني وبلاگ مرحوم مرادقليhttp://morad123.persianblog.com/

+ نگاشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 23:41 به قلم میثم رشیدی مهرآبادی |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

10- مهندس افرح از دوستان حاج امير انبارداران بود که در قشم با او آشنا شدم. مهندسي که چند ماه به قشم مامور شده بود تا در اداره آب و فاضلاب خدمت کند و پس از آن همسر هنرمندش گفته بود: اگر در چادر هم زندگي کنم ، دوست دارم پيش تو باشم... افرح و همسرش حالا 5 سال است که با بچه ها در قشم زندگي مي کنند و ديگر برگشت به تهران برايشان مشکل است. افرح مي گويد: همسرم آنقدر به اينجا عادت کرده که براي تعطيلات نوروز هم به سختي دل از اينجا مي کند تا براي ديدن اقوام به تهران برويم!...

11- مهندس افرح که روز آخر سفرم به قشم را به ياد ماندني کرد، 2سورپرايز داشت که فکرش را هم نمي کردم. يکي غواصي در خليج و ديگري ديدن جنگل حرا... لباس مخصوص و ماسک وعينک و کفش غواصي(فين) را که به دستم داد، دلم لرزيد. راستش کمي ترسيده بودم. شايد به خاطر اينکه تا پيش از پان هيچ آشنايي با غواصي نداشتم. خلاصه جاي همه شما خالي که لذتي داد شنا و غواصي در آب شفاف و زيباي خليج در کنار ساحل قشم...

غواص 

12- جنگل حرا هم شامل درختاني بود که نيمي از آنها در آب و نيم ديگرشان در هوا بود. ريشه هاي از زمين بيرون آمده شان بسيار زيبا بود و غروب جمعه را سوار بر يک قايق تندرو در ميان اين جنگل گذرانديم. نوجواني بر روي قايق ماهيگيري اش مشغول صيد بود که سراغش رفتيم و چند ماهي سرخو را که گرفته بود، خريديم؛ به1500 تومان... کيف کرده بود. جايتان خالي، تهران در کنار خانواده، خوردنشان خيلي لذتبخش بود...

اين آخرين قسمت سفرنامه قشم بود.منتظر سفرنامه تنکابن باشيد...

+ نگاشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 8:38 به قلم میثم رشیدی مهرآبادی |