حالا كه بعد از 12 روز گرفتاري و مشغله، مجبورم وبلاگم رو به روز كنم، پس چه بهتر كه با چند تا پي نوشت، براي همه شما در آغاز سال جديد آرزوي شادكامي و موفقيت كنم و سال خوبي رو براتون آرزو داشته باشم...
- تسليت براي فردا كه شهادت حضرت امام رضا (عليه السلام) و 29 صفره.
- هفته پيش برگزاري يك نشست رسانه اي براي يكي از وزراي دولت نهم، تمام وقتم رو گرفت و هرچي تلاش كردم نتونستم وبلاگم رو به روز كنم. چون مدير نشست بودم، اتفاقات جالبي برام افتاد كه بعدا براتون تعريف مي كنم...
- از جمله مطلبي رو درباره ويژه نامه هاي رنگارنگ مطبوعات براي سال جديد نوشته بودم كه فرصت انتشارش پيدا نشد.
- قرار بود يه اتومبيل از محصولات شركت سايپا رو براي ايام عيد بخرم كه خوشبختانه تا به ما رسيد، موجودي شركت سايپا تموم شد و گفتند: بريد تا سال بعد!!! البته من از «خدا»م بود كه در ايام عيد كه تازه طهرون جاي زندگيه به اصرار عيالات مجبور نشم بزنم به جاده و مثلا برم ويلاي باباجون در بابلسر يا ويلاي فك و فاميل در چمستان... خلاصه تو هواي پاك نوروز طهرون، بچه ها رو ترك موتورم سوار مي كنم و ميرم طهرون گردي!!!شما نميآيد؟...

- نميدونم چرا بعضي از دوستان كه زورشون به من نميرسه (البته تصور اونها اينطوريه) به خانواده من گير ميدن؟؟؟... مثلا يكيشون اصرار داشت كه شماره جديد همراه همسرم رو بگيره يا يكي ديگه كه هنوز تو عالم بچگي و هپروت سير مي كنه، تو وبلاگش اسم وزارتخونه مربوطه رو به نحوي كاملا تابلو با اسم همسرم به مسخره گرفته بود!!! البته اگر همين اقدامات مذبوحانه قدري از آلام طرف مقابل كم كنه من راضي ام، اما بعيد مي دونم كه اونقدرها هم كارساز باشه...

- همين الان خبر رسيد كه حجت الاسلام زرگر، دبير ستاد احيا امربه معروف و نهي از منكر توسط يه منافق در منزلش به وسيله چاقو ترور شده... خوشبختانه به خير گذشته... پدرم مي گفت چاقو فقط چند سانت با قلب فاصله داشته...
- ازهمه دوستان وبلاگي حلاليت مي طلبم و اميدوارم كه تو سال جديد و به يمن ماه ربيع الاول، مطالب زيباتري رو از اونها تو وبلاگاشون بخونم...
- يكي از دوستان طلبه در قم كه اتفاقا از مدت دوستيمون بيش از 15 سال ميگذره در يك تغيير مكان وبلاگي، قالبي رو براي خودش انتخاب كرده بود كه خيلي جالب بود! توصيفش بماند ولي همين بس كه بنده خدا با عجله اين قالب رو انتخاب كرده بود و وقتي بهش گفتم باورش نمي شد...
این فصل را با من بخوان باقی فسانه است
این فصل را بسیار خواندم عاشقانه است...

به اندازه همه اشکهایی که از من در «میم مثل مادر» گرفت، برایش دعا می کنم و قرآن می خوانم و لحظات شیرین نگاه به «افق» زندگی ام آنگاه که با «بلمی به سوی ساحل» برای «سفر به چزابه»، «مجنون»وار به «نجات یافتگان»، «پناهنده» شدم را فراموش نمی کنم.
وقتی با «پرواز در شب» برای دیدن «خسوف» به «مزرعه پدری» رفتم، آوای یک «نسل سوخته» در گوشم طنین انداخت که ای «هیوا»! «کمکم کن»... آنها «قارچ سمی» خورده بودند...

كنديم و عازم شديم. ترمينال پر بود از مسافر و مهاجر و مزاحم!
سوارماشيني شديم كه رانندهاش با انصافتر از بقيه بود. ظرفيت ماشين كه تكميل شد، ديگر نزديك غروب شده بود. راه افتاديم... لحظه شماري ميكردم كه زودتر وارد «جاده» بشويم، جاده و دشت و كوير... به راستي معتقدم خداوند اينها را آفريده تا آغوشي شوند براي سرهاي آشفته و مرهمي شوند براي رنجهاي سر به مهر. از ازدحام و هياهو خبري نيست و هرچه هست آرامش است و سكوت و ترنم زيباي نسيم. ديگر هنگام استراحت خورشيد بود و من او را تا انتهاي افق و حضيض كوه با نگاه بدرقه كردم و آنچه باقي ماند سردي بود و تاريكي و عجب معجون دلپذيري است تركيب و تلاقي سرما و تاريكي، گاه كه مسافراني مهاجر در دل خود دارند.
به نظرم تا وقتي ميهمان لايق باشد و مشتاق، تمام جادهها، ميزبانان مهرباني هستند و تمامنشدني، اما اگر راهي، خسته شود، جاده نيز تمام ميشود.
انگار ناخودآگاه خسته شدم كه از دور چراغهاي شهر، موذيانه برايم چشمك زدند و به تمسخر برايم دست تكان دادند و مرا به خود خواندند: «به شهر قم خوش آمديد...» آرامش چشمانم جاي خود را به كوچه و مغازه و عابران داد و من فقط نگاه كردم. اما انگار خيلي حس بدي نداشتم. با خود فكر كردم انگار هنوز در جهان شهرهايي هست كه شهرند اما شهرگونه نيستند. شهرند اما در آن دلتنگ نميشوي، شهرند اما در آن به خميازه و عطسه و سرفه نميافتي. شهرند اما تو را «شهري» نميكنند. و انگار شهر «قم» هم در اين وانفسا و قرابتش با پايتخت، هنوز شهري است پاك و آزاد كه آدمهايش هنوز حرمت آيينه و مهتاب را نگه ميدارند...
با اين حال هنوز نگاهم خيره بر راه، منتظر مجالي تازه و ناب بود. ماشين در كنار پل آهنچي ميايستد و راننده ميگويد: بفرماييد، حرم! آري حرم خواهر گرامي امام رضا (ع) و دختر بزرگوار بابالحوائج (ع)، حرم فاطمه معصومه (س). السلام عليك ايتها الشفيعه...

در شامگاه گفتگو و بغض به حرمش رسيدهايم. سيمرغ سعادتم را به سوي گنبدش پرواز ميدهم تا نامهي فرياد و اضطرارم را خدمت ايشان عرضه كند و اذان دخول برايم بگيرد. ميخواهم وارد حرم شوم اما افسوس كه صداي خواندن زيارت ناحيه مقدسه كه بسيار سهل و عادي از بلندگوها در زماني نامناسب پخش ميشود، حسم را غلغلك ميدهد و اذيت ميكند؛ گويي مداح از بغض و رنج و ماتم سراينده اصلي اين زيارتنامه گل سرخ كربلا بيخبر است كه چنين روان و شيوا و سريع آن را ميخواند.
به هر زحمتي هست وارد ميشوم و در حضور حضرت معصومه دست ادب بر سينه ميزنم و سلام ميكنم و از صميم قلب ميخوانمش.
روبروي ضريح، در كنار در ميايستم. هيچ نميگويم و دعايي نميخوانم چرا كه معتقدم دعا را ميتوان در منزل و مأواي خويش نيز خواند و به سوي صاحبش پرواز داد اما زمزمه و نجوا را فقط ميتوان در حضورشان گفت و بيان كرد. همچنان همانجا ميايستم و سبزههاي بلندقامت گناه را كه در كنج كنج دلم روييده و آنچنان ستبر و پيچيده شده كه ديگر نشاني از دل باقي نگذاشته را به ايشان عرضه ميكنم اما آرام نميشوم. يادم ميآيد جايي خواندهام كه: «تا باراني نشوي، باران نميبارد» و آنگاه است كه همراه زمزمهام اشك ميريزم و زانو ميزنم و در دل فرياد ميزنم: «خانمترين! مرا هم درياب... گمگشته ديار محبت كجا رود؟ سكوتم را غرق نور و لطف حضور كن...»
حتي فرصتي نيست كه به ماندن بينديشم. بايد رفت و به راه پيوست. نزديك شهر، آنقدر آرامم كه ديگر هياهوي شهر آزارم نميدهد. باور كنيد، يافتن تسكين و مرهم و آرامش، آنقدرها سخت نيست. عازم شويد و مهاجر تا خدا را بيابيد. حضرت معصومه (س) در انتظار شماست.
«اي دو سه تا كوچه ز ما دورتر!
نغمه تو از همه پرشورتر!...»

ترافیک سرسام آور روزهای پایانی سال شروع شده و هر روز ابعاد تازه تری به خودش می گیره. در این بین بعضی از (بخوانید اکثر!) نیروهای شریف انتظامی در حوزه راهنمایی و رانندگی فراموش کرده اند که و ظیفه اصلی شون در عنوانی که دارند به بزرگی یه بیلبورد ۶ در ۹ متر، مشخص و تابلوئه...


دیدن مکرر این تصویر که یک مامور راهنمایی و رانندگی به جای باز کردن گره کور ماشینهای گیرکرده در یک چهارراه شلوغ،مشغول جریمه کردن یک پیکان مدل۵۴ مسافرکش و یا موتور هوندای یک پیک بیچاره است، اونقدر سوزناک هست که با این مطلب بخوام حداقل درددلی کرده باشم. این شایعه که نیروی انتظامی با رسیدن اسفند برای تامین حقوق و مزایا و عیدی کارکنان، دست به جریمه میشه، هرساله مطرحه و متاسفانه مسئولین عزیز، هیچ وقت پاسخ درستی به اون ندادن.
راستی چه خوب شد که یک ماه پیش خانومم قبول نکرد همسایه دیوار به دیوار آقای احمدی مقدم، فرمانده نیروی انتظامی بشیم و الا امروز نمی تونستم به راحتی این مطالب رو بنویسم!!! بالاخره حق همسایگی و...!
۱- دیدن ابطحی در سالن که معلوم بود زودتر از همه هم اومده، بیش از هر چیز توی ذوق من و همراهم زد...

۲- کیک بزرگی که برای جشن اخراجیها سفارش داده بودند، خیلی خوشمزه بود... هر چند بعید میدونم این کارها از آقا مسعود ما بربیاد...

۳- نظم خوبی در مراسم و سالن برقرار بود و دوستان بیسیم به دست، کارشون رو خوب انجام میدادند...
۴- معلوم بود که خیلی از عوامل فیلم به خاطر کمی وقت از قلم افتادند و ازشون تقدیر و تجلیل نشد...
۵-وقتی برای دومین بار اخراجیها رو دیدم، زوایای تازه ای از این فیلم برام روشن شد. حالا بهتر میتونم در موردش قضاوت کنم...
۶- برعکس نگار فروزنده که خیلی سنگین و رنگین اومده بود، نیوشا ضیغمی که گویا اخراجیها به سکوی پرشی برای مطرح شدنش تبدیل شده، با سر و وضعی ناجور روی سن رفت.
۷- جای همه رفقای وبلاگی خصوصا اونهایی که دوست داشتن این فیلم رو ببینن خالی بود...
مهدی طالقانی(فرزند مرحوم آیت الله طالقانی): ۱- بنده خدا دچار دیابت بود و مدام در طول گفتگو لیوان آب به دستش بود. برای سلامتی اش دعا کنید! ۲- خانه اش فضایی سنتی ولی شیک داشت، با تابلو هایی که بر در و دیوار خودنمایی می کرد.
علی محمد بشارتی(وزیر اسبق کشور): ۱- به جای چای با گل گاوزبان از ما پذیرایی کرد، با آن نباتهای خوشمزه. ۲- دو تا آباژور زیبا در کنار میز کارش، اتاقش را دیدنی کرده بود... حف که به این راحتی ها کسی را در مرکز مطالعات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام راه نمی دهند!
عباس سليمي نمين(محقق و نویسنده): ۱- چندتا فنچ و قناری تو اتاقش رها بودند و از بالای سر ما ویراژ می دادند. ۲- اگر چه وسایل اتاق خیلی به هم ریخته بود ولی نظم پنهانی در اون احساس می شد.
مهدی غیوران و همسرشون طاهره سجادی(از مبارزین انقلابی): ۱- خنده یک لحظه از چهره شون نمی رفت. ۲- جای مخفی خونه شون رو به من نشون دادن. معلوم بود که خیلی به من اطمینان داشتن!
یوسف باروتی(مبارز انقلابی): ۱- اولش فکر می کردم خیلی خشک و خشنه ولی آخر مصاحبه چندتا جوک ویژه قزوینی هم برام تعریف کرد. ۲- تیپ لباسش به معلمهای دهه ۵۰ و ۶۰ شبیه بود. همون تیپی که من خیلی دوست دارم.
محمود مرتضایی فر(وزیر شعار): ۱- اولش به خاطر گذشت زمان نمی خواست مصاحبه کنه ولی آخرش به من گفت:تا حالا کسی این سئوالات رو از من نپرسیده بود. ۲- اگر چه از گفتن مکان زندگی اش طفره رفت ولی ماشینش یه پیکان سفید ساده بود.