يادتان هست وقتي كه آيت الله تبريزي از دنيا رفت، نوشته بودم:
دلم لرزيد... فقداني رخ داده است که با هيچ چيز جايش پر نمي شود... خداي بزرگ به برکت وجود او در ميان ما برکاتي را نازل و بلاهايي را دفع کرده بود... حالا که او نيست... خدا به ما رحم کند...
ديروز همه ديديد كه تا پيكر پاكش را به خاك سپردند، زمين چند ساعت بيشتر تاب نياورد... ستون ديگري از ميان آسمان و زمين برداشته شد... خدا به ما رحم کند...
خدايا به روح پاك آن مرجع عاليقدر، حضرت آيت الله العظمي فاضل لنكراني، كشور ما را از بلاياي طبيعي و غير طبيعي مصون بدار. آمين...
دانشجويان عقيم نشده!
اقوامي داريم كه اهل گرمسارند. چند وقت پيش يكيشان ميگفت:گرمساريها دل خوشي از رييسجمهور ندارند...
نميدانم خبر استقبال همشهريانش از احمدينژاد را ديده يا نه ولي مطمئنم كه چشم او و امثالش به روي حقيقت بسته است...!
اينها مهمانان ايراني سفارت انگليسند كه از ترس شناختهشدن، بعد از شركت در جشن تولد ملكه اليزابت، صورتهايشان را بر روي دوربين خبرگزاريها پوشانده اند. ياد اراذل و اوباشي افتادم كه در راهروي مجتمع قضايي، نميگذاشتند كسي از صورتشان عكس بگيرد...!
خلاصه اينكه اعتراض دانشجوياني كه هنوز لقمه دانشگاه، عقيمشان نكرده به برگزاري جشن تولد در سفارت انگليس، همزمان با هتك حرمت حرم امامان عسكريين در سامرا، 15 زخمي و5 بازداشتي داشته!!! گزارش كامل را در ربذه بخوانيد.
يا زينب به فريادم برس...
ياد پهلويش نمازم را شكست
فرصت راز و نيازم را شكست
آه زهرا تا ابد جاري بود
دست مولا تشنهي ياري بود
چون علي شد بيكس و بيهمنفس
گفت يا زينب به فريادم برس...
باز هم ايام فاطميه اومد و غم دنيا رو ريختن توي دلم... نميدونم چرا ولي بعضي وقتها سنگيني اين غم، حال معنويم رو ميگيره... ازتون ميخوام هر جا دلتون شكست دعام كنيد... (البته به غير از اونهايي كه اگه دلشون بشكنه نفرينم ميكنن!)

چند شب پيش كه كارم تا 2 بامداد طول كشيده بود و با حالتي نيمه خواب روي موتور آواز ميخوندم كه خوابم نبره، بعد از مدتها توي تهرون صداي جيرجيرك شنيدم... دقيقا چهارراه آبسردار بود... نميدونم چرا ولي برعكس خيليها، نواي جيرجيرك حس عجيبي بهم ميده... يه لحظه خودمو توي كوچهباغهاي يه روستا ديدم در حالي كه راهم رو فقط ستونهاي نوري كه از مهتاب به زمين ميتابيد روشن ميكرد...

اگه يكي از دوستان ويژه شما
به خاطر زندگي در دنياي مجازي لقب فاسد،
براي برخي تصميمهاي مديريتي لقب فراري و
به علت ابراز احساسات انساني و اخلاقي لقب بيبند و بار رو نثارتون كنه چيكار ميكنيد؟!...
همیشه از کسانی که دم از عشق امام می زدند و دوستی آقا از لب و لوچه شون می ریخت ولی از اول سال برای تعطیلات ۱۴ و ۱۵ خرداد برنامه ریزی می کردند، بدم می اومد...! شما که از اون دسته نبودید؟!
چرا اشكم درنيومد؟!
ديشب تو اوج خستگي از سفر پريروز و كار ديروز نتونستم از ديدن فيلم «خداحافظ رفيق» بهزادپور بگذرم... دقيقا موقعي رسيدم كه زن مرتضي (يلدا قشقايي) داشت با همسر شهيدش صحبت ميكرد...
يادمه اولين بار كه فيلم رو تو جشنواره فجر و به همراه بهزادپور ديدم، خيلي بهم چسبيد. يه دل سير گريه كردم. خونمون نزديك سالن (سينما سپيده) بود و از اينكه با اون حال خوب نميتونستم چند ساعتي قدم بزنم ناراحت بودم!... تعجبم از اين بود كه حالا بعد از چند سال، ديگ هاين فيلم نميتونه اشكمو در بياره...!
از همون شبي كه با محمد و احسان، رفته بوديم پشت صحنه فيلم و خيلي حال داده بود، منتظر اكران فيلم بودم.
پينوشت: بعدها در مورد «يلدا قشقايي» حرفهايي شنيدم كه نميتونستم باور كنم ولي با ديدن نقشش تو فيلم «خيلي دور خيلي نزديك» تا حدودي باورم شد... داستان هميشگي سينما و ابتذال و...
چند پينوشت:
1_ در پاسخ به مطلب فانوس در مورد آقاي صمدي چند نكته را يادآوري ميكنم؛ الف: برادر صمدي اگر چه در عالم رفاقت، هر چه خواست به ما گفت ولي عشق و ارادتش به حضرت روحاللهانكارناپذير است. ب: از ايشان ميخواهم تا اگر در پاسخ مطلب قبلي، نكتهاي دارد، بنويسد تا آن را هم منتشر كنم. ج: از فانوس هم ميخواهم با معرفي خود به برادر صمدي، شنواي توضيحات او باشد.
2_ يكي از دوستان با پيام كوتاهي كه برايم فرستاد، يادآوري كرد كه لشكر 6 پاسداران كه عمليات برونمرزي را بر عهده داشته، منظور آقاي محسن رضايي بوده كه به اين ترتيب، به اطلاع دوستان خواننده ميرسانم.
3_از اينكه مجبور شدم براي اولين بار از مطالبي بلند و نامفهوم (پوشيده) استفاده كرده و لحنم را هم تغيير بدهم، از همه دوستان خصوصا خاتون و آب و آتش عذرخواهي ميكنم...
اينها را فقط از باب «فذكر» ميگويم ...
يكي از دوستان وبلاگي در كامنتهايي نسبتا طولاني، جوابيهاي به كامنتهاي مرحمتآميز! يكي ديگر از دوستان دادهاند كه گمان ميكنم ارزش انتشار آن به صورت يك مطلب مجزا خالي از لطف نيست... با تشكر از فانوس و با اجازه از او، مطلبش را در اين پست ميخوانيم...البته مسئوليت اين نوشته به عهده نويسنده آن بوده و انتشار آن به معناي تاييد همه بخشهاي آن نيست...
جناب آقاي رشيدي! سلام و خسته نباشيد. اين مطلب را نه از باب دوستي و ارادتم به شما بلكه به اين جهت مي نويسم تا صمدي و امثال صمدي بدانند كه ديگر مجال خودنماييهاي اينگونه و اظهار فضلهاي قلدرانه كه مشابهش را بر مزار شهداي بهشت زهرا براي جمعيتي كثير بالغ بر 5-6 نفر انجام ميداد و كيفور و مغرور ميشد ، گذشته و دير زماني است كه ديگر كالاي او خريداري ندارد. اي مگس! عرصه سيمرغ نه جولانگه توست...
آقاي صمدي، جناب اديب الادبا! زماني حديثي از حضرت امير عليه السلام خواندم كه فرمودهاند: هنگامي كه دنيا به كسي رو ميآورد، خوبيهاي ديگران را به او عاريه ميدهد و هنگامي كه به او پشت ميكند، خوبيهاي خودش را هم از او ميگيرد. و افسوس و صد افسوس كه تو خودخواسته مصداق كسي شدي كه دنيا به او پشت كرده...
زماني با شنيدن صحبتهايت تصورم اين بود كه عشق و ارادتت به امام خميني(رحمهالله تعالي عليه) ناشي از بصيرت و آگاهي به مشي و مرام آن بزرگوار است اما خيلي زود فهميدم كه تو از امام فقط شخصيتي كاريزماتيك ساخته و پرستش ميكني، آن هم پرستشي سخيف. سخيف از اين رو كه هرگاه فرمايشات امام با تفكرات و كارهايت مطابق بود فرياد سمعا و طاعتايت گوش فلك را كر ميكرد اما آن زمان كه براي اثبات اشتباه بودن صحبتت (مثلا هنگامي كه موج توهين و غيبت و افترا و فحاشيهايت را به صورت شخصيتها و مردان انقلابي ميكوبيدي) فرمايشي در تاييد آن فرد از امام ميآورديم، به گونهاي پاسخ ميدادي كه امام در شرايط جبر و اضطرار حرفي زدهاند و نبايد اين صحبتها را خيلي جدي گرفت! آن زمان كلام درست، آن بود كه حضرت صمدي(!) ميفرمود و آنقدر چون سوفسطائيان مغلطه ميكردي كه شنونده امام را فردي محافظهكار و ترسو فرض ميكرد. و اين چند روزه اخير نيز موضعگيريات در مورد موضوع مذاكره با آمريكا و نظراتت در وبلاگ پارتيزان، تصورم بر خودمحور بودنت (نه ولايت محوري) را قوت بخشيد و بيشتر برايت متاسف شدم.
آقاي ورشكسته! تو كاملا حقداري كه امروز از پيشرفت دوستانت كه روزگاري بر آنان فخر ميفروختي برآشوبي. طبيعي است كه وقتي آدمي پرمدعا چون تو به پشت سرش نگاه كند و چيزي جز هوچيگري و هياهو و كارهاي بي فايده اما پرزرق و برق نبيند، ناراحت شود. تو حتي نتوانستي بار كج و فاقد محتواي فكري{...} را به منزل مقصود برساني. اما دوستانت ساكت و آرام كار كردند تا به امروز كه هنگامه خدمت و غيرت است توفيق خدمت به فرهنگ و سياست و هنر كشور، نصيبشان شده است: يكي «...» را ساخت، ديگري «مستندسازي حرفهاي» شد، يكي ديگر(كه تو حتي قبولش نداشتي) در سايت خبرساز «...» مشغول است و ديگري در «عرصه مطبوعات» به فرهنگيان و معلمان، خدمت ميكند و بسياري از اين ديگرانها كه از تو انسان پر حرف بيعمل گوي سبقت را ربودند و تو را اينچنين داغدار كردند! و تمام اينها يك علت دارد:
توفيق درد و داغ را به هر دل نمي دهند/ اين فيض را به هر دل غافل نميدهند...
اينها را فقط از باب «فذكر» گفتم، به اميد آنكه متذكر شوي.
در ضمن شما كه تا اين حد به دنياي مجازي علاقمنديد و وقتهايتان را صرف وبگردي و ولگردي و عقده گشايي در وبلاگهاي ديگران ميكنيد، بسم الله. شتر سواري كه دولادولا نميشود. وبلاگي تاسيس كنيد تا همه از فرمايشاتتان مستفيض شوند! اما آگاه باش كه:
روزي كه پيشگاه حقيقت شود پديد/ شرمنده رهروي كه عمل بر مجاز كرد...
اهانت محسن رضايي به رئيسجمهور
در خبرهای ويژه آمده بود: اخيرا محسن رضايي در همايش "ايران 1404 از حرف تا عمل" به بهانه انتقاد از عدم تحقق چشمانداز، به دكتر احمدينژاد حمله كرده و گفته: مردم در انتخابات با راي خود اين مسير را اصلاح خواهند كرد! احمدينژاد، صادق محصولي، فتاح، اينها نيروهاي دست شش هستند. در ضمن آقاي احمدينژاد نهايتاً در حد استاندار بود. از او انتظار بيشتري نداشته باشيد. يكسري شتابزدگيها هم به همين دليل است. آقاي هاشمي و آقاي خاتمي يك عمر در سياست و مسؤوليت بودند، اما ايشان نهايتاً استاندار يك استان بودند(!)

از محسن رضايي پرسيده شده؛ پس جريان حمايت خاص آقا از اين دولت چيست؟ رضايي گفته: چون اينها نيروهاي انقلابند آقا از اينها حمايت ميكنند.
كاش برخي به خاطر نزديك شدن انتخابات مجلس تا اين اندازه دهانشان را به هر حرفي باز نمي كردند. و يا تعطيلي سايت خبريشان كه ميلياردها تومان ضرر مالي برايشان داشت تا اين اندازه گستاخشان نميكرد!
جالب اينكه روابط عمومي دبيرخانه مجمع تشخيص مصلحت نظام براي اين خبر جوابيه فرستاده و گفته متن سخنان ايشان به شرح ذيل است:
"... امروز در مديريت كلان كشور فرزندان امام و انقلاب حضور جدي دارند به طور مثال دكتر قاليباف كه در لشكر 5 نصر حضور داشته و دكتر احمدينژاد كه به همراه آقاي صادق محصولي و ساير دوستان در لشكر 6 حضور داشتهاند، جزء اين دسته از افرادند كه هر دو گروه از افراد دلسوز انقلاب هستند ... "
اگه كسي منظور از لشكر 6 رو فهميد ما رو هم خبر كنه...!

ياد روزهايي كه با هم بوديم ...
مطرح شدن دوباره بحث شهيد «خالد اسلامبولي» خاطرات چند سال گذشته ام را زنده كرد. آن روزها هم در پي يك همايش بين المللي، وزارت خارجه از شوراي دوم شهر تهران (آبادگران) خواسته بود تصويب كند كه نام شهيد اسلامبولي از خيابانش برداشته شود تا بلكه رييس جمهور مصر به آن همايش بيايد!
شوراي شهر اگرچه به خاطر مصلحت انديشي(!) اين دستور را پذيرفته بود ولي شهردار (دكتر احمدينژاد) اين را نپذيرفت و تا امروز هم به آن عمل نكرده.
آن روزها در مقابل ساختمان شوراي شهر در خيابان بهشت تجمع و تحصن كرديم تا اينكه بعد از چند ساعت، مجبور شديم با فرياد الله اكبر و شكستن يك جام شيشه درب ورودي، واعظي آشتياني را بهتزده از اتاقش بيرون بياوريم. خلاصه قولي داد و از ما خواست كه تحصن را تمام كنيم.

جلسه با دكتر احمدينژاد در دفتر شهردار هم خاطرهانگيز بود. سهيل كريمي تازه از دست آمريكاييها آزاد شده بود و همه به خوبي تحويلش ميگرفتند. سهيل، احسان حسني، محمدعلي صمدي و من، چهار نفري به طبقه آخر ساختمان بهشت رفتيم و دكتر قول داد كه تا موقع بودنش در مسند شهرداري هيچ اقدامي براي تعويض اسم خيابان اسلامبولي نكند.
همان شد كه سهيل و محمدعلي و من در يك نيمه شب و در حصارزيرك شهريار، به فكر راهاندازي تشكيلاتي براي پاسداشت شهداي نهضت جهاني اسلام افتاديم...
شبانه به خيابان خالد اسلامبولي آمديم و تمام تابلوها را شمرديم و نقشهاي عملياتي تهيه كرديم كه اگر شهرداري اقدام به تعويض تابلوها كرد، ما در كمترين زمان، تابلوهاي جديدي را نصب كنيم.

سهيل هم آرم تشكيلات را طراحي كرد و در عرض چند شب همه چيز سامان گرفت. نادر هم آن روزها بيدريغ كمك ميكرد. سنگ يادبود شهيد اسلامبولي را در قطعهاي از بهشتزهرا(س) كه بعدها به قطعه شهداي نهضت جهاني اسلام معروف شد، نصب كرديم. بعد از مدتي كوتاه، دوستاني كم كم به جمعمان اضافه شدند؛ از محسن قلعه گرفته تا دكتر فروز و دكتر همولايتي كه بعدها نقش مهمي را در پيشرفت كارها داشتند.
حالا بعد از گذشت چند سال، بحث تعويض نام خيابان شهيد «خالد اسلامبولي» در حالي مطرح شده است كه من و سهيل ديگر در ستاد پاسداشت نقشي نداريم. اما منتظريم تا ميراثداران اين ستاد حركتي كنند و موضعي بگيرند.
كاش به روزهاي اول برميگشتيم... سهيل با همان انرژي، طرحهاي تازه ميداد، صمدي پايكار بود، نادر اتفاقات را ثبت ميكرد، محسن انرژي ميداد و من هم با همسرم سوار بر ماشين، خدمتگزاري مي كردم...


آن روزها ديگر تكرار نميشود اما هنوز هم ما ميتوانيم همان آدم گذشته باشيم. هنوز هم محسن و محمدعلي در ستادند، سهيل، يك پارتيزان شده است و با دلجويي از نادر ميشود او را به جمعمان دعوتكرد.احمد را هم اگر چه کشوری شده ولی می شود برای چند ساعت روی کارش حساب کرد، من هم كه همان ميثم با كمي گرفتاريام كه حاضرم همه آنها را براي اين جمع و هدفمان كنار بگذارم. حالا فقط روحالله، ريحانه و فاطمه كوچولو به جمعمان اضافه شدهاند تا خستگيمان را دركنند.
در اين فكرم كه آنها وقتي بزرگ شوند، به پدرانشان خواهند باليد؟!

حالا كسي هست در مقابل بعضي اقدامات خبيثانه مثل اين كاريكاتور نيك آهنگ قد علم كند...؟!
پينوشت:
1- فقط به لحاظ رعايت برخي مسائل، از آوردن نام كامل بعضي از دوستان اجتناب كردم.
2- از برخي دوستان كه يادآوري گذشته برايشان ناخوشايند است، عذرخواهي ميكنم!
3- از طولاني شدن اين مطلب هم شرمندهام!
4- هرگونه برداشت سياسي و غير انساني از اين مطلب در حكم غيبت بوده و پيگرد آخرتي دارد!