فقط سه روز دیگه تا ده هزارمین روز تولدم باقی مونده... منتظر یه اتفاق ویژه ام... مثل مرگ، مثل شهادت...
با این همه فراز و نشیبی که در این یک سال دیدم و کشیدم، نمیدونم تولد یک سالگی وبلاگم رو جشن بگیرم یا عزا!!! خدا عاقبت همه ما رو ختم به خیر کنه...
برای بعضی از آدمهای اطرافم...
چند روز پیش کاست نه چندان جدید "برای آخرین بار" (احسان خواجه امیری) روخریدم و با اینکه چندین و چندین بار تو ماشین گوشش دادم ولی هنوز برام تازگی داره. یکی از ترانه هاش که زبان حال بعضی اطرافیان خصوصا دخترهای فامیله، ترانه ی " انگار نه انگار"ه...

کنج خونه نشستی و
در و رو دنیا بستی و
از بس شکایت می کنی
به مردن عادت می کنی
هی میگی تقدیر منه
نمیگی تقصیر منه
تو این وسط چی کاره ای
که عمریه آواره ای
...
بهش میگم بسه دیگه
چیکار داری کی چی میگه
نذار خودت رو سر کار، انگار نه انگار
میگم هنوز دیر نشده
هنوز دلت پیر نشده
پاشو و دست رو دست نذار، انگار نه انگار
...
توی گذشته موندی و
هی دلتو سوزوندی و
هر چی میگم بخند یه بار، انگار نه انگار
...
انگار همه بیکارن و
دشمنی با تو دارن و
همش با تو بد میکنن
راه تو رو سد میکنن
...
اینا همش بهونته
کارای بچه گونته
چشم دلت تا نبینه
صد سال دیگم همینه
...
این دیگه حرف آخره
عمر تو داره میگذره
تموم که شد به روت نیار انگار نه انگار
آنگاه كه ابليس در ماشينم نشست!
ساعت از ده گذشته بود و به اميد ديدن مادر و همسر و فرزندم، راهي منزل پدرم شدم. خيابان قرني خلوتتر از هميشه بود. آخر سنايي وقتي داخل خيابان مطهري شدم، شبه يك زن سياهپوش نظرم را جلب كرد. چراغ قرمز بود و مجبور بودم سرعتم را كم كنم.
«مستقيم...» اين صداي همان زن كنار خيابان بود. صدايش آنقدر بلند بود كه به خوبي ميشد لهجه كردياش را تشخيص داد. بياختيار پايم روي پدال ترمز، ميخكوب شد. زن، با اعتماد به نفس كامل بدون اينكه چيزي بگويد، درب جلو را باز كرد و نشست.

- مسيرتون كجاس خانوم؟!
- هرجا شما بريد... مكان داري يا نه؟!... چون شمایی چهل تومن!
- منظورتون چيه؟
- مكش هم ميكنم... فقط ده تومن! بپيچ تو يه خيابون خلوت!
- اشتباه گرفتي خانوم!
حالا ديگه چهار راه رو رد كرده و چند صد متر جلوتر بوديم. زدم كنار و گفتم: بفرماييد پايين!...
- حالا چون تويي سي تومن...
- خانوم بفرماييد پايين!
- اصلا چون ازت خوشم اومده تو هفت تومن بده. تو همين خيابون جم كوچهي خلوت زياده!
- خانوم اشتباه گرفتي... من فكر كردم جايي ميخوايد بريد... بفرماييد!...
نفس و صدا با هم ديگر در گلويم گير كرده بود. خودم را براي يك درگيري لفظي يا بدني آماده كرده بودم. زن كه قيافه اش يك پيرزن چهل ساله را تداعي ميكرد، دست به كيف شد. نفسهايم به شماره افتاده بود. از ترسم تعجب كرده بودم. با خودم ميگفتم كه الان اسپري اشك آور را از كيفش درميآورد و ... موبايلش را درآورد و قدري با دكمههايش بازي كرد و باز هم براي چندمين بار خواستهاش را تكرار كرد. خيالم از اسپري و چاقو و... راحت شده بود ولي هنوز صداي طپش قلبم به گوش ميرسيد.
پياده كه شد، در عرض كسري از ثانيه چند اتومبيل كنار و پشت من ترمز زدند. من هم با احتياط كه با آنها تصادف نكنم، راهنما را زدم و تيكآف كردم.
داخل بزرگراه مدرس پيچيدم كه صداي آژير موتور پليس نظرم را جلب كرد. فكرش را هم نميكردم كه با من كار داشته باشد. صد متر جلوتر، كنارم آمد و با دست اشاره كرد كه: بزن كنار...
ايستادم و پياده شدم. يك پليس جوان با درجه ستوان دومي و جواني با لباس شخصي و موهاي بور كه پشتش نشسته بود. سلام كردم...
- مدارك ماشين؟
- بذاريد ببينم همراهم هست...
ناگهان يادم آمد كه چند روز پيش كه خبر سرقت كيف يكي از دوستان را از داخل پرايدش شنيده بودم، پوشه مدارك ماشين و موتورم را از كيفم درآوردم و گذاشتم داخل كشوي ميز خانه. جريان را تعريف كردم و معذرت خواستم. پسرك جوان شروع كرد به گشتن ماشين. دلم برايش سوخت. از بهم ريختگي صندوق عقب، بيچاره گيج شده بود. با چشمهاي از حدقه بيرون زدهاش چنان نگاهم ميكرد كه شايد قدري بترساندم ولي فايدهاي نداشت. من تازه از دام يك ابليس خلاص شده و به شدت خوشحال بودم!
- مجبورم ماشينت رو بخوابونم!
- براي چي؟
- آخه هيچ مدركي نداري... چي جوري بذارم بري؟
- خوب استعلام كنيد.
- اگه ميخواستيم استعلام كنيم كه نيگهت نميداشتيم...
- به هر حال من ميتونم فردا مدارك ماشين رو براتون بيارم. عليالحساب هم شناسنامه و كارت ملي من پيش شما. الان، هم شما به دردسر ميافتيد هم من. چون ماشين به نام پدرمه، بنده خدا ايشون هم به زحمت ميافته...
- شغلت چيه؟
- روزنامه نگارم...
- كجا؟
- نگاه... هفته نامه داخلي آموزش وپرورش رو درميآرم...
- وزير آموزش و پرورش كيه؟
با تعجب از سئوالي كه پرسيده بود نگاهي كردم و گفتم: آقاي فرشيدي...
- كي ميخواستن استيضاحش كنن؟!
- چند ماه پيش. تقريبا تير ماه بود... حالا منظورتون چيه؟ داريد امتحانم ميكنيد؟
- حاجي بابايي چيكار ميكرد؟
- چون به وزارت اميد داشت، براي استيضاح تلاش ميكرد ولي خوشبختانه استيضاح راي نيوورد...
داشتم شاخ درميآوردم كه گفتم: حالا چيكار كنم؟... من قلبا راضيام كه بريم پاركينگ... هنوز حرفم تمام نشده بود كه گفت: حالا تو ميتوني براي ما كاري بكني يا نه؟!
وقتي منظورش رو پرسيدم توضيح داد كه خانومش در همدان معلمه و خودش در تهران. با سه سال سابقه براي انتقالش به تهران مجوز ندادهاند و با سختيهاي اين دوري دست و پنجه نرم ميكنه...
- راستش رو بخواي، زمان نقل و انتقالات تموم شده. الان از نيمهي مهر هم گذشته وديگه نميشه كاري كرد. انتقال هم از جمله كارهاييه كه خيلي حساسه و بعضي اوقات با دستور وزير هم نميشه كاري كرد. انشاالله سال ديگه. نميخوام الان بهت قول بدم و فردا بگم نيشه كاري كرد...
- الان چند ساله كه به هر دري زديم نتونستيم كاري بكنيم. حتي با پول هم كارمون حل نشد...
- آموزش و پرورش مثل نيروي انتظامي نيست كه كارها با پول حل بشه!
انتظار داشتم عصباني شده و جوابم را بدهد ولي انگار خودش هم قبول داشت و چيزي نگفت...
- از اينها گذشته من رو براي اون خانومه گرفتيد. ماجرا از اين قراربود...
و قضيه رو براشون تعرييف كردم.
- چرا اينها رو جمع نميكنيد؟
به همون خاطر كه شما انتقالي نميديد!!!
معلوم بود كه دلش خيلي پراست. باز هم گير دادم و گفتم: به جايي كه به اون گير بدي به من گير دادي؟!
- مگه يكي دوتان؟ بگيريمشون كجا ببريم؟ حالا ديگه همهشون زيرزميني شدن.اينها هم تهموندههاشن...
حالا ديگر پليس قصهي ما، روي موتورش نشسته بود و منتظر بود كه برود. شمارهام را بهش دادم و سفارش كردم كه اگر كاري داشت، زنگ بزند. به گرمي خداحافظي كرد و رفت. خوف و رجا به شدت در دلم وول وول ميكرد. نميدانستم از گرفتاري ابليس ناراحت باشم يا از رهاشدن از دست پليس، خوشحال...
آن شب تا صبح خوابم نبرد... همهاش به ارتباط زنان خياباني و نقل و انتقالات آموزش و پرورش فكر ميكردم!

ای بسا ابلیس آدم رو که هست
پس به هر آدم نباید داد دست...
امروز مدرسه شهدای رسانه افتتاح شد. باز هم یاد همه دوستان آن پرواز، خصوصا صادق نیلی... در این شب پر قدر به یادش هستم... کاش به یادم باشد!
نظمي كه تا حالا نديده بودم!

ديشب افطار رو ميهمان بسيج فرهنگيان بودم. مراسمي منظم و منسجم. مدتها بود كه چنين نظم ويژه اي رو از بربچه هاي بسيجي نديده بودم. به هر حال گمان ميكنم با توجه به رويكرد جديد فرماندهي سپاه پاسداران به بسيج، اولين جايي كه دچار تحول ساختاري شده، بسيج فرهنگيانه! اخبار جديد در مورد بسيج، من كه در اين سازمان عضويت ظاهري ندارم رو به شدت خوشحال كرده.
چند ساعت پيش، خدمتگزار شجاع و بيباك ملت ايران از سفر به كفرستان به خوبي و خوشي برگشت و مورد استقبال مسئولين كشوري و لشكري قرار گرفت.
آيا مردم ما قدر اين خدمتگزار راستين را خواهند دانست؟!

هفته دفاع مقدس هم بي سروصدا اومد و رفت. از بنياد حفظ آثار كه خبري نشد. سپاه كه مشغول تغيير فرماندهيها بود و ارتش هم كه حسابش روشنه...
به نظر من دفاع مقدس تنها رويداد بعد از انقلابه كه همه ايرانيها بدون استثنا در اون نقش داشتند. عده كمي نقش منفي و قريب به اتفاق هم نقش مثبت و سازنده. اين رو بعدا اثبات ميكنم...
ولي واقعا براي سالگشت چنين اتفاق مهمي، همين كارهاي دم دستي كافي بود؟! ياد سالهاي پيش كه هفته دفاع مقدس حال و هوايي داشت، آتيشم ميزنه!
"اين فصل را با من بخوان"
با تبريك ولادت با سعادت كريم اهل بيت(ع)
وقتي اجرا تموم شد، حاضرين چند دقيقه بي وقفه كف زدند. حتي وقتي انتظامي سن رو ترك كرد هم صداي دستها قطع نشد. انتظامي رفت ولي بعد از چند لحظه مرام گذاشت و برگشت و قطعه اي از سمفوني ايثار رو كه خيلي جذاب و ريتميك بود رو رهبري كرد و جالب اينكه با يكي از دستهاش از حضار خواست كه با دست همراهيش كنند! مرام كش كردن آقا مجيد بود كه اين پست رو نوشتم... سه شنبه سوم مهر، تالار وحدت، ساعت ۲۱...
فكر ميكنم در اين اجرا چون باباي آقا مجيد (آقا عزت الله) و پرويز پرستويي و خيلي از هنرمندان سرشناس حضور داشتند، همه گروه بيشتر مايه گذاشتند... ضمنا براي اولين بار اجراي توپ يه صوتيست حرفه اي رو ديدم و حالي بردم...
سوئيت سمفوني تلفيقي است از موسيقي و نمايش. در سوئيت سمفوني"اين فصل را با من بخوان" مجيد انتظامي آهنگسازي و سرپرستي قسمت موسيقي را بر عهده داشت و حسين پارسايي نيز كارگرداني بخش نمايش را عهده دار بود.
مجيد انتظامي آهنگساز و رهبر ميهمان اركستر سمفوني تهران در اين كنسرت ، قطعات ساخته شده خود از جمله "از كرخه تا راين" ، "روز واقعه" ، "بوي پيراهن يوسف" و "آژانس شيشهاي" را به همراه گروه نمايش اجرا كرد . در قسمت نمايش اين برنامه محمد رحمانيان به عنوان نويسنده قطعات نمايشي ، نادر رجب پور طراح حركات موزون و مهتاب نصيرپور در نقش راوي برنامه ايفاي نقش كردند.
نوع گريم و لباس نصير پور در هر قسمت،قبل از سخن گفتن به گونه اي بود که تداعي "راحله" در "روز واقعه"،"ليلا" در "از کرخه تا راين"،"فاطمه" در "آژانس شيشه اي" و "شيرين" در "بوي پيراهن يوسف" را مي کرد،که اين مسئله از نقاط قوت اين اجراي متفاوت به حساب مي آيد.
اين دختركان هم تا تونستن رقصيدند... اين نشون ميداد كه حسين پارسايي هم آپديت شده!!!

بی شک پاک کردن سفره توسط دانشناپذیر و جانفدا یعنی اینکه در انتظار ازدواج، لحظه شماری میکنن، ولی کیه که بفهمه؟!

استاد چیارلو، استاد بی بدیل تکواندو هم آمده بود. خاطرات خوشش از دوران دبیرستان من رو به خلصه ای برد که نگو و نپرس!

صادق و یاسر و نواب و ابوذر و رحیم هم بودند... یاران دبستانی من!
شاه داماد اونقدر ارزش داره که یه عکس پرتره ازش بندازم و بذارم وسط وبلاگم!

در دل طبيعت به همراه يك سيخ جوجه كباب!
تا حالا سفر در ماه رمضان رو تجربه نكرده بودم. هم صبحانه، هم ناهار و هم عصرانه... حاصلش ضعف مفرط در فرداش به خاطر لوس شدن عناصر گوارشي!!!